خدايا. راضي ام به رضاي تو. ولي حالا كه مقدر كرده اي فوتبال را به عنوان يك ايراني دنبال كنم كاش پس از گل مسعود شجاعي به كره جانم را مي ستاندي
35 سالگي من مصادف شد با چهارشنبه. روزي كه هميشه آن را با حذف تلخ از جام جهاني 2010 به ياد خواهم آورد. روزي كه تا ثانيه آخر بازي به روشنايي آن ايمان داشتم، اما داور كه سوت پايان را كشيد، تاريكي مطلق بود؛ بدون حتي يك شمع كوچك. يك لحظه خودم را گذاشتم جاي يك طرفدار كره شمالي كه احتمالاً تاريخ تولد مشابهي با من داشته. با 35 شمع روي كيك. لذت بي نظيري بود. بعد فكر كردم حالا كه آرزو مي كني، برو تا آخر.
- كاش متولد ناپل بودم. يك ناپوليتن فقير و گرسنه كه حول و حوش سال ۱۹۸۵ در آستانه نوجواني است. رفقا خبرم مي كنند كه «ناپولي»، باشگاه نه چندان قدرتمند شهر ما، با ديه گو مارادونا قرارداد بسته. خوشحالي واقعي اما يك هفته بعد از راه مي رسد؛ اولين بازي ديه گو در ناپولي. روزي كه ۰-۳ مي بريم. چطوري؟ با سه گل ديه گو. زيباترين گل هايي كه در عمر خود ديده ايد. مثلاً آن گل عجيب از روي نقطه كرنر يا آن ضربه نرم از ۳۰ متري در حال سقوط روي زمين. اگر متولد ناپل بودم ديگر چه غمي بود. دو قهرماني در سال هاي ۸۷ و ۹۰ و يك جام يوفا (۸۸). تازه قهرماني جام جهاني ۱۹۸۶ هم مال ما بود. هرچه باشد آن كه قهرمان جام جهاني شد، نه آرژانتين كه ديه گو مارادونا بود. اين حكايت طرفداران ناپولي در دهه دوم ۱۹۸۰ است. شور و حرارت و افتخار. وقتي شمالي هاي لعنتي، رم و ميلان و يووه، با ستاره هايشان در سن پائولي آويزان پيراهن ديه گو مي شدند، زندگي هيچ چيز كم نداشت. اگر متولد ناپل بودم، هنوز بعد از اين همه سال، پوستر ديه گو روي اتاقم بود و هر روز فيلم آن گل با ضربه سر او از پشت محوطه جريمه به ميلان را تماشا مي كردم. اين سهم من از زندگي بود. كافي نيست؟
- سال ۱۹۵۴. جام جهاني در سوئيس. دوست داشتم يكي از آن آلماني هاي شكست خورده از جنگ جهاني بودم كه در نهايت يأس بازي فينال را مقابل مجارستان تماشا مي كنند. يكي از آنهايي كه خوب يادشان هست كه در دور مقدماتي ۳-۸ به همين تيم باخته اند. به هرحال مجارستان با پوشكاش و ژيبورو كوچيس، تنها غول فوتبال دنياست. اما بعد از ۹۰ دقيقه بازي ۲-۳ به سود آلمان است. آلماني كه يك مربي بزرگ به نام «سب هربرگر» دارد. يك مربي بزرگ و يك قهرمان واقعي. يك مربي كه غرور شكسته يك ملت را به آنها برگرداند. يك مربي كه مي شد هر روز درباره عظمت او و كار فوق العاده اش حرف زد. «عموسب»، مربي بزرگ ما. كسي كه ارزشش را داشت حنجره مان را برايش پاره كنيم.
- كره اي بودن، در جام جهاني ۲۰۰۲ هم از آن لذت هاي بزرگ روزگار بود. كره جنوبي، تيم چهارم ۲۰۰۲. همه چيز از زمان دريافت ميزباني مشترك جام با ژاپن آغاز شد و بعد با استخدام «گاس هيدينگ» ادامه يافت. اگر در جام جهاني ۲۰۰۲ يك كره اي بودم، لابد يا در ميادين شهر منظم و مرتب با لباس قرمز از نمايشگرهاي بزرگ بازي تيمم را مي ديدم يا در ورزشگاه ۹۰ دقيقه فرياد مي زدم «DAE HA MIM KOK » چه ماه فوق العاده اي. از ميزباني غرورانگيز جام جهاني گرفته تا پيروزي فوق العاده در ميدان هاي بزرگ ايتاليا و اسپانيا...
- بگرد دنبال وقتي كه حتي شكست زيباست. جام ۹۰. انگليس. با مربيگري سربابي رابسون. انگليس در آن جام به عنوان چهارم جام جهاني قناعت كرد، اما با فوتبال زيبا و روحيه بي نظيرش كمي از قهرمان نداشت. تيمي كه برايان رابسون، كاپيتان و ستاره تيم را در ابتداي بازي ها از دست داد، اما ناگهان پل گاسكوئين را از روي نيمكت رو كرد. يك جوان فوق العاده كه ديوانه ات مي كرد. دوست داشتم لحظه اي كه انگليس داشت عنوان چهارمي را با ايتاليا جشن مي گرفت طرفدار آنها بودم. يك انگليسي كه پس از سال ها شكست در عرصه ملي چيز بزرگي به دست آورده. يك تيم بي مدال اما به غايت زيبا.
- خدايا. راضي ام به رضاي تو. ولي حالا كه مقدر كرده اي فوتبال را به عنوان يك ايراني دنبال كنم كاش پس از گل مسعود شجاعي به كره جانم را مي ستاندي. لحظه اي كه دنيا در دستان ما بود. لحظه اي كه فكر مي كردي يك جام جهاني بزرگ در پيش است. يك ۳۰ روز پرشور و پرغرور. در آن لحظه حتي ثانيه اي به فكرتان خطور مي كرد امشب در اين وضعيت باشيم؟